غزلیات صائب تبریزی
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است هست از وحدت خزان و نوبهار…
چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟
چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟ سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن قطره را گوهر، گهر را بحر عمان کردن است سر…
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقاب نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن…
چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را
چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را بخیه جوهر شود زخم نمایان تیغ را ریخت خون عالم و مژگان او خونین نشد تیزی سرشار…
نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر
نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر نیست در دشت ختن آهوی مشکین اینقدر میدهد نظارگری راغوطه در خون دیدنش کس ندارد یاد هرگز چهره رنگین…
چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش
چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش با دهان گوهرافشان پای تا سرگوش باش صرف استغفار کن انفاس رادر خانقاه در حریم میکشان گلبانگ نوشانوش…
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم تا دم آخر گسستن…
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من پسته خندان شود لب بسته از گفتار من دامن فکر من است از دامن گل پاکتر چشم…
نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را
نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را خار و خس بستر سنجاب بود آتش را بهره از عمر بود تیره روانان را بیش زودتر…
چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا
چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا خاکساری است مرا روشنی دیده و دل شکوه…





