غزلیات صائب تبریزی
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن گر توانی آشنایی با نگاه خود مکن رنگ بر رخساره عصمت مبادا بشکند دستبازی با سر زلف…
سرشک گرم در چشم تر من خواب می سوزد
سرشک گرم در چشم تر من خواب می سوزد به آب خود چراغ گوهر شب تاب می سوزد زتاب عارض او چون نسوزد آب در…
سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگی
سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگی گرد خاکستر نگیرد اخگر دیوانگی می زند پر در فضای لامکان با آن که هست زیر سنگ کودکان…
دل رمیده ما را صدای پا سنگ است
دل رمیده ما را صدای پا سنگ است بر آبگینه ما نقش آشنا سنگ است به بوی سوختگان مغز ما می شود بیدار اگر چه…
دل را ز قید جسم رها می کنیم ما
دل را ز قید جسم رها می کنیم ما این دانه را ز کاه جدا می کنیم ما عمر دوباره در گره روزگار نیست جان…
سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش
سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش زبان بازی به کاکل می کند مژگان خونخوارش عرق را روی آتشناک او در پرده می سوزد…
ستاره سوخته آتشین عذارانم
ستاره سوخته آتشین عذارانم چو داغ لاله سیه روز نوبهارانم به پاک چشمی من شبنمی ندارد باغ ز دست هم بربایند گلعذارانم ز مشت خار…
سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من
سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من به یک خمیازه گل می شود آخر بهار من اگر شبها خبر یابی ز درد انتظار…
سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند
سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند شاخ گل را رعشه از کف ساغر صهبا فکند آنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل می شود…
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن خورشید را ز پرده شب آشکار کن رنگ شکسته می شکند شیشه در جگر از می خزان چهره ما…





