غزلیات صائب تبریزی
ز سینه غم به می ناب می توان چیدن
ز سینه غم به می ناب می توان چیدن گل نشاط ازین آب می توان چیدن (چراغ عیش به می زنده می توان کردن گل…
ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداری
ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداری سر هر موی بر تن نیش خونخوارست پنداری ندارد اختیاری در گرستن چشم پرخونم به دست رعشه…
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم فتاده است تزلزل به چار ارکانم شده است نقد قیامت مرا از پیریها عصا صراط من…
ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردن
ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردن به چاکی ینه را صحرای محشر می توان کردن ز غفلت روی دست فربهی…
ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم
ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم جدا ز بحر این جو را نمی دانم نمی دانم اگر چه پیرهن در مصر…
ز خط صفا لب میگون یار پیدا کرد
ز خط صفا لب میگون یار پیدا کرد بهار نشأه این باده را دوبالا کرد گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است دل گرفته ما…
ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟
ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟ که هست مرهم کافور، جان سوخته را ز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدند هما به…
ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم
ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم بهشتی از دل دیوانه در بغل دارم ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکش شب دراز…
ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم
ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم شده است سنگ نشان دل ز بی پر و بالی…
ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون
ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون ز پای گل به صحرا خارخارم می کشد بیرون ز عشق آهنین دل در کدامین پرده بگریزم؟…





