غزلیات صائب تبریزی
غم محال است که تدبیر دل من نکند
غم محال است که تدبیر دل من نکند این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد چه کند…
غفلت زدگان دیده بیدار ندانند
غفلت زدگان دیده بیدار ندانند از مرده دلی قدر شب تار ندانند رحم است بر آن قوم که بیداری شب را صد پرده به از…
غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد
غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد فغان بی اثر در سینه عاشق…
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد پیش از دم هلاک به بالین من رسد دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش روزی…
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم از عشق من ز چرخ گذشت آفتاب تو سرو تو قد…
عمارتی که نگردد خراب، همواری است
عمارتی که نگردد خراب، همواری است گلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است کنون که ابر گهربار و دشت زنگاری است ز خویش خیمه برون…
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
عشقم هنوز جای به گلخن نداده است برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل گوهر کسی به…
عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده…
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده ایم
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکنده ایم خضر را در دام از موج سراب افکنده ایم با سیه مستان غفلت تازه…
عشق جا در سینه های تنگ پیدا می کند
عشق جا در سینه های تنگ پیدا می کند جای خود را این شرر در سنگ پیدا می کند با سبک قدران نمی گردد طرف…





