غزلیات صائب تبریزی
ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را
ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را گهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را که می آید به سرقت…
نتوان به خواب کرد مسخر خیال را
نتوان به خواب کرد مسخر خیال را جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را در عالم خیال، بهارست چار فصل بلبل به چتر…
نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را
نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم که جمعیت شمارد دیده…
ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند
ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند گریه پا در رکابم شهر را هامون کند دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست سرو می…
میگون لبی که مست و خرابم
میگون لبی که مست و خرابم سرچشمه ای که سیر ز آبم کند کجاست؟ دریادلی که از قدح بی شمار می فارغ ز فکر روز…
می می چکد از چشمش جانانه چنین باید
می می چکد از چشمش جانانه چنین باید از گردش خودمست است پیمانه چنین باید افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد از رحم دل جانان…
می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را
می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را شمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را کعبه را ده روز در سالی بود هنگامه…
می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر
می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر هست یوسف راخطراز چاه وزندان بیشتر از بخیلان خط آزادی مرابرگردن است چون نگویم شکر این قوم از…
می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر
می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام شد ز خط عنبرین آن…
می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من
می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من خاک راهم، لیک از من چرخ باشد در…





