غزلیات صائب تبریزی
صد شکوه بجا ز دلم جوش می زند
صد شکوه بجا ز دلم جوش می زند شرم حضور مانع اظهار می شود گر صاف شد کلام تو صائب غریب نیست اشک سحاب گوهر…
صبح گشاده روی بود در حجاب شب
صبح گشاده روی بود در حجاب شب چون باد، سرسری مگذر از نقاب شب از صبح تا دو موی نگردیده، آب ده چشمی چو انجم…
صبح ازل این طرف بنا گوش ندارد
صبح ازل این طرف بنا گوش ندارد شام ابد این زلف سیه پوش ندارد در پله بینایی آشوب شناسان دریا خطر سینه پر جوش ندارد…
شیوه های چشم او را در نظر داریم ما
شیوه های چشم او را در نظر داریم ما مو به مو زان جنبش مژگان خبر داریم ما بلبلان در راه ما بیهوده می ریزند…
شوق را صبر محال است عنانگیر شود
شوق را صبر محال است عنانگیر شود که شنیده است نیستان قفس شیر شود؟ از عنانگیری خاشاک چه پروا دارد؟ سیل را چون کشش بحر…
شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرون
شور عشق از دل دیوانه نیاید بیرون سیل ازین گوشه ویرانه نیاید بیرون دردنوشان خرابات مغان ستارند که سخن از لب پیمانه نیاید بیرون خاکساران…
شوختر می شود ازخواب گران، مژگانش
شوختر می شود ازخواب گران، مژگانش چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش شهسواری که منم گردره جولانش آفتاب ازمژه جاروب کند میدانش برگ آسایش…
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاند
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاند خوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند از تجرد چون مسیحا هیچ کس نقصان…
شکوه بحر ز امواج آشکاره شود
شکوه بحر ز امواج آشکاره شود یکی هزار شود دل چو پاره پاره شود مباش در پی گرد آوری که ماه تمام ز خود تهی…
شکر در آب گوهر لعل خندان تو اندازد
شکر در آب گوهر لعل خندان تو اندازد تبسم شور محشر در نمکدان تو اندازد گریبان چاک از مجلس میا بیرون که می ترسم گل…





