نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است

نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است از لب خندان به جز خون در دهان پسته نیست یک دل آسوده نتوان یافت در…

Continue Reading...

چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم

چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم گر می زنم به هم کف افسوس…

Continue Reading...

نیست مردم هر که را نقش و نگار مردم است

نیست مردم هر که را نقش و نگار مردم است مردمی هر کس که دارد در شمار مردم است قلعه فولاد و حصن آهنی در…

Continue Reading...

چون قلم بر سر غمنامه هجران آید

چون قلم بر سر غمنامه هجران آید دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم…

Continue Reading...

نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ای

نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ای جز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ای فارغ از ملک سلیمانم که از روشندلی در…

Continue Reading...

چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟

چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟ اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن چند پیش صبح بردن آبروی اشک و آه؟ در زمین…

Continue Reading...

نیست پروای فنای خود دل وارسته را

نیست پروای فنای خود دل وارسته را تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به…

Continue Reading...

چون زلف دست بر کمر یار یافتم

چون زلف دست بر کمر یار یافتم سر رشته نزاکت ز نار یافتم چون شبنم به چهره گل جای می دهند این منزلت ز دیده…

Continue Reading...

نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل

نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل در حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل آب چشم بلبلان آیینه داری می کند می نهد…

Continue Reading...

چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد

چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد زنگ از آیینه بینایی ما برخیزد بر دل از رهگذر خط تو چون خط غبار ننشسته است…

Continue Reading...