غزلیات صائب تبریزی
دل پرخون کجا از جسم پا در گل خبر دارد؟
دل پرخون کجا از جسم پا در گل خبر دارد؟ کجا این دل به دریا کرده از ساحل خبر دارد؟ از سیر عالم بالا نگردد…
دل به رغبت چون نمالد خط خوبان را به چشم
دل به رغبت چون نمالد خط خوبان را به چشم جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم بوی پیراهن غبار از دیده یعقوب…
دل آگاه به هر شورشی از جا نرود
دل آگاه به هر شورشی از جا نرود آب گوهر بسر از جوشش دریا نرود غرض اهل دل از سیر و سفر آزارست می کشم…
دل از گناه پاک چو دارالسلام کن
دل از گناه پاک چو دارالسلام کن خاک سیاه بر سر مینا و جام کن چون برق، ذوق باده بود پای در رکاب عیش مدام…
دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری
دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری فریب می دهی از وعده دروغ مرا شکوفه…
دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب
دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب عاشق حیران همان در وصل گرم…
دست بر زلف پریشان سخن یافته ام
دست بر زلف پریشان سخن یافته ام چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت تا رگ…
درین جهان مزور به ترس وباک نگر
درین جهان مزور به ترس وباک نگر به دام بیشتر از دانه زیر خاک نگر مشو چون دام درین صید گه سراپاچشم به دیده های…
دردی که سازگار تو گردد دواشناس
دردی که سازگار تو گردد دواشناس زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس نان جوین خویش به از گندم کسان پهلوی خشک خویش به از بوریا…
درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش
درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش می لعلی تراود چون لب جام ازلب بامش شراب صرف در پیمانه اش ممزوج می گردد فتاده…





