غزلیات صائب تبریزی
خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند
خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند ز جوش فکر می ارغوان یکدیگرند نمی زنند به سنگ شکست گوهر هم پی رواج متاع دکان یکدیگرند…
یاقوت با لب تودم از رنگ می زند
یاقوت با لب تودم از رنگ می زند این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار…
خوش است حس که در پرده حیا باشد
خوش است حس که در پرده حیا باشد که بدنماست پریزاد خودنماباشد برهنگی نشود پرده شرافت ذات چه نقص دارد اگر کعبه بی قبا باشد…
یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد
یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد بوسه ها پیچید در مکتوب…
خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است
خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است این سرایی است که در بسته و معمور خوش است نه همین روی زمین از تو شکر…
وقت ما از ساغر و مینا خوش است
وقت ما از ساغر و مینا خوش است وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است عشق می باید به هر صورت که هست عاشقی…
خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند
خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند کاکلت را پیچ و تاب…
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد صید وحشت زده آواره به هویی گردد بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه که ترازوی مکافات به مویی…
خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را
خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را می نماید چرب نرمی مومیایی سنگ را بر فقیران مرگ آسان تر بود از اغنیا راحت…
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا من که…





