غزلیات صائب تبریزی
گر نباشم من غبار آستانی گو مباش
گر نباشم من غبار آستانی گو مباش دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش گرنباشد طوطی من در شکرزار جهان سبزه بیگانه ای دربوستان گو مباش…
گر شکر در جام ریزم زهر قاتل می شود
گر شکر در جام ریزم زهر قاتل می شود چون صدف گر آب نوشم عقده دل می شود چون سکندر می خورد آیینه عمرش به…
گر چه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست
گر چه نی زرد و ضعیف و لاغر و بی دست و پاست چون عصای موسوی در خوردن غم اژدهاست چون رگ ابر بهاران فیض…
گر چه در تعمیر جسمم غافل از دل نیستم
گر چه در تعمیر جسمم غافل از دل نیستم دست در گل دارم اما پای در گل نیستم خط شناس جوهر آیینه دل نیستم ورنه…
گر چه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت
گر چه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت خون عاشق مدعی از سنگ پیدا می…
گر به ظاهر حسن میل آرمیدن می کند
گر به ظاهر حسن میل آرمیدن می کند راست چون آهو نفس بهر رمیدن می کند گر چمن پیرا کند منع تماشایی بجاست در گلستانی…
گر از نظاره خورشید در چشم آب می آید
گر از نظاره خورشید در چشم آب می آید زروی لاله رنگش در نظر خوناب می آید در آن محفل که بی آتش سپند از…
کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند
کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند چرخ کز خون شفق چهره خود دارد سرخ چه سرانجام…
کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟
کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟ شمع هیهات است پای خویش را روشن کند سوختم ز افسردگیها، آتشین رویی کجاست؟ کز نگاه گرم شمع…
سخن کز عشق شادابی ندارددردهان بهتر
سخن کز عشق شادابی ندارددردهان بهتر عقیقی راکه رنگی نیست درزیرزبان بهتر سفربیش از وطن رسوا کند ناقص بصیرت را ندارد تیر کج دارالامانی ازکمان…





