غزلیات صائب تبریزی
زهرازقدح صافدلان رنگ ندارد
زهرازقدح صافدلان رنگ ندارد آیینه گوهر خطر از زنگ ندارد دل در خم آن زلف ندانم به چه روزست در خانه تاریک گهر رنگ ندارد…
زمین نقش پایی است بر آستانت
زمین نقش پایی است بر آستانت فلک شیشه باری است از کاروانت دم عیسوی از بهارت نسیمی کف موسوی برگی از بوستانت سماعیل، رد کرده…
زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده
زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده شامی است که با صبح هم آغوش فتاده پروانه پرسوخته شمع تجلی است خالی که بر آن عارض…
زلف تو نفس در جگر باد کند مشک
زلف تو نفس در جگر باد کند مشک آهوی تو خون در دل صیاد کند مشک در هیچ سری نیست که سودای ختن نیست تا…
زشکر خنده پنهان او دل تازه می گردد
زشکر خنده پنهان او دل تازه می گردد ز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد مشو زنهار از یکتایی محمل نشین غافل زشوخی گرچه…
زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگردد
زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگردد کف افسوس می گردد صدف چون بی گهر گردد به اندک فرصتی می گردد از جان سیر تن…
زخون خویش تیغ دشمن من رنگ می گیرد
زخون خویش تیغ دشمن من رنگ می گیرد دلیر آن است کز دشمن سلاح جنگ می گیرد نبندد صورت از یکرنگ دشمن، دوستی هرگز زعکس…
زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها
زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان چون برآید مشت خاشاکی…
زپرده داری هستی است در حجاب، نفس
زپرده داری هستی است در حجاب، نفس که درفنا زته دل کشد حباب، نفس ز اضطراب دل آید به اضطراب نفس زآرمیدگی دل رود به…
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی همیشه خرمن گل در کنار داشتمی هزار خانه چو زنبور کردمی پر شهد اگر گزیدن مردم شعار داشتمی ز…





