غزلیات صائب تبریزی
دامن دریای خونخوارست بالین سیل را
دامن دریای خونخوارست بالین سیل را در کنار بحر باشد خواب سنگین سیل را بی قرار عشق را جز در وصال آرام نیست می کند…
داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا
داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا دامن خورشید ازین روزن به دست آمد مرا دیده ام چون پیر کنعان شد سفید از…
دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل
دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا آن را که…
خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید
خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید که هرگز خار خار از دل به سوزن برنمی آید اگرنه دور باش ناله مرغ چمن…
نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از من
نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از من نمی آید به روی بستر بیگانه خواب از من رخ از جام شرب…
خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است
خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است عالم سیاه در نظرم زان ستاره است چون کودک یتیم درین تیره خاکدان پهلوی خشک خویش مرا…
نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمد
نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمد پریزاد بهار از کوه قاف کبریا آمد به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را زگلزار که…
خوشا سعادت آن دل که آب می گردد
خوشا سعادت آن دل که آب می گردد که شبنم آینه آفتاب می گردد به آتشی است دل خونچکان من مایل که شسته روی به…
یک شعله شوخ است که دیدار نماید
یک شعله شوخ است که دیدار نماید گاه از شجر طور وگه از دار نماید گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد گاهی چو خلش…
خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید
خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید بر دل از عالم ارواح دری بگشایید سبزه ها از جگر خاک خبرها دارند گوش چون گل به هوای…





