غزلیات صائب تبریزی
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته…
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند چون رشته دست در کمر صد گهر کنند بحری است بحر عشق که موج وحباب را دریادلان…
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم ربود خواب ترا در کنارم از مستی ترا چنان که دلم خواست آنچنان…
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟ دامن جان مرا زین ته دیوار کشد نظر پاک به خاک است برابر امروز ورنه آیینه چرا…
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…
جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟ حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند هر سحر تکیه…
تو دست افشانی جان را چه دانی؟
تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل می کنی سیر دل دریای…





