غزلیات صائب تبریزی
چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟
چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟ که نیل چشم زخم از جای سنگ کودکان دارد شکوه خامشی در ظرف گفت وگو نمی گنجد…
چه سازد گرد کلفت با دل شادی که من دارم
چه سازد گرد کلفت با دل شادی که من دارم ندارد پای در گل سروآزادی که من دارم گریبان چاک سازد پرده گوش فلکها را…
چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟
چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟ نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را به می چه سرخ کنی چشم های میگون…
چه باک دانه خال از گزند می دارد؟
چه باک دانه خال از گزند می دارد؟ ز چشم زخم چه پروا سپند می دارد؟ اگر ز ناله من آن طبیب خوشدل نیست چرا…
چندان که بهارست و خزان است درین باغ
چندان که بهارست و خزان است درین باغ چشم و دل شبنم نگران است درین باغ از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل آسوده…
چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟
چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟ در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدند دست چربی…
چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم
چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم در زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم تلخ گردیده است بر من خواب از شرم…
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش که گردسرمه نریزد ز طرف دامانش به نشتر مژه خون می گشایداز رگ سنگ ز بس که تشنه…
چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم
چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم دلم نمی دهد این صفحه را سیاه کنم نه آه بر لب و نه گریه در نظر دارم…
چشم من از گریه مستانه من روشن است
چشم من از گریه مستانه من روشن است خانه من چون صدف از دانه من روشن است شعله سودای من آهن گداز افتاده است دیده…





