چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن نقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن غوطه در خون شفق زد ساعد سیمین صبح تا…

Continue Reading...

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟ چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟ شب دراز کمند غزال مقصودست چرا به آه شب خود درازتر…

Continue Reading...

جوشن داودی قلمرو تدبیر

جوشن داودی قلمرو تدبیر نقش بر آب است پیش ناوک تقدیر با جگر آفتاب، صبح چه سازد ؟ گرمی دل کم نمی شود به طباشیر…

Continue Reading...

جنون گنجی است گوهرخیز، زنجیر اژدهای او

جنون گنجی است گوهرخیز، زنجیر اژدهای او تهیدستی نبیند هر که شد در گنج پای او ز قحط دل چه خواهد کرد خط جانفزای او…

Continue Reading...

جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند

جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند چون نقطه اختیار به پرگار داده اند تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند چون گل هزار…

Continue Reading...

جگر تشنه محال است که سیراب شود

جگر تشنه محال است که سیراب شود گر عقیق لب او در دهنم آب شود چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟ هرکه در سایه…

Continue Reading...

جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم

جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم تا به کام دل نظر…

Continue Reading...

جانی که سر از روزن فتراک برآورد

جانی که سر از روزن فتراک برآورد از گرد گریبان بقا سر بدر آورد امید که دولت ز درش بیخبر آید هر کس به من…

Continue Reading...

جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است

جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است چشمه تیغ است آب روشن این…

Continue Reading...

جامه آزادگی چالاک باشد سرو را

جامه آزادگی چالاک باشد سرو را جیب و دامن فارغ از خاشاک باشد سرو را رخت زنگاری بهار بی خزان دیگرست دل چو از زنگ…

Continue Reading...