غزلیات صائب تبریزی
تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا
تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا چشم خورشید شود خیره ز رخسار مرا بی نصیب است ز من دیده ظاهربینان می توان…
تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن
تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن از سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن خاک در چشمش، اگر گردد به ظاهر گوشه گیر…
تا جنون انجمن افروز دل خونین است
تا جنون انجمن افروز دل خونین است دیده شیر مرا شمع سر بالین است خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه نفس…
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟ چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟ کشتی از دریای خون سالم به ساحل…
تا به دل تخم عشق کشته شده است
تا به دل تخم عشق کشته شده است آه من در جگر برشته شده است پا مزن بر حنای گریه من که به خون جگر…
پیکان یار را به دل و جان نگاه دار
پیکان یار را به دل و جان نگاه دار تاممکن است عزت مهمان نگاه دار عینک به چشم هر که نهد شیشه دل شود ای…
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن هست بر صورت دیوار گلاب افشاندن ابجد مشق جنون من سودازده است خط دیوانی زنجیر، مسلسل خواندن…
پیش از گل رخسار تو افروخته بودم
پیش از گل رخسار تو افروخته بودم چون لاله به داغ تو جگر سوخته بودم شد مشت شراری و مرا در جگرافتاد چون غنچه اگر…
پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد
پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد چون تشنه ای که آب خورد در میان…
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری…





