غزلیات صائب تبریزی
تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را
تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را گلهای چمن آینه کردند پرم را از موج حلاوت دل مرغان چمن سوخت هر چند فشاندند به…
تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم
تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم شمع بی فانوسم آن روزی که حیران نیستم تیغ بی آبم به دست کارفرمایان عشق چون رگ ابر…
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود در کدوی من می وحدت به کام دل رسید خام…
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟ من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟ صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو…
تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای
تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای می تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای…
تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم
تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم باتو یاران می خورند و من پشیمانی خورم نیست ممکن تازه رو گردد سفال خشک من…
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند وعده لطف و پیام بوسه ای در کار…
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن رشته این تنگ چشمان رنج باریک آورد می کنم از جسم زار…
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم چون الف کز مد بسم الله بیرون شد…
پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد
پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد بوی کافور شنیدی و دلت سرد نشد آخرین عطر تو کافور ازان می سازند که به مردن دلت…





