غزلیات صائب تبریزی
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…
جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟ حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند هر سحر تکیه…
تو دست افشانی جان را چه دانی؟
تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل می کنی سیر دل دریای…
تندی خوی ضرورست سخن آیین را
تندی خوی ضرورست سخن آیین را که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند چه شناسند قماش…
تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم
تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم که زیر پا نبیند یار و من بالا نمی بینم مگر از دور گرد محمل لیلی…
تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا
تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا خواب سنگین شد فسانی تیغ مژگان ترا این لطافت نیست هرگز میوه فردوس را می توان خوردن به…
ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم
ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم پشت چون آیینه مظلم به گلخن چون کنم دیده روشن به خون دل زمن قانع شده است…
ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟
ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟ که روزگار تو در خواب ناز می گذرد غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست به لاله…





