غزلیات صائب تبریزی
بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم
بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم…
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من می توانم شد سپند آن روی آتشناک را…
بی عشق، آه در جگر روزگار نیست
بی عشق، آه در جگر روزگار نیست بی درد، تاب در کمر روزگار نیست حیرانیان روی عرقناک یار را پروای بحر پر خطر روزگار نیست…
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم بی اعتبار در نظر باغبان شدم نانم همان به خون شفق غوطه می زند چون صبح اگر…
بی پرده رو در آینه ما نکرده ای
بی پرده رو در آینه ما نکرده ای خود را چنان که هست تماشا نکرده ای در خلوتی که آینه بیدار بوده است هرگز ز…
بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر
بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر گوشه های دلنشین بسیاردارد گوشه گیر سربه صحرا دادحشر آسودگان خاک را همچنان ماراخیال یار داردگوشه گیر…
بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب
بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب پیاله را قدح شیر می کند مهتاب پیاله نوش و میندیش از حرارت می که در شراب، طباشیر…
بهار زندگانی با خزان همدوش می باشد
بهار زندگانی با خزان همدوش می باشد گل این بوستان خمیازه آغوش می باشد دوامی نیست حسن نازپروردان بستان را که خون لاله و گل…
به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آید
به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آید درین دریای بی پایان نشستم تا چه پیش آید یکی صد شد زتسبیح ریایی عقده…
به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردم
به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردم نیم نگهت که از گل در پریشانی جدا گردم همین امید بر گرد جهان سرگشته…





