غزلیات صائب تبریزی
به مژگان اشک پاشیدن میاموز
به مژگان اشک پاشیدن میاموز به ابر تیره باریدن میاموز به زلف آه،پیچیدن مده یاد به دراشک، غلطیدن میاموز دل ما را به درد خویش…
به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردم
به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردم اگر خود در نیابم یک زمان دیوانه می گردم اگر چه همچو بو در زیریک پیراهنم با…
چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیم
چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیم به که پیمانه خود از سر منصور کنیم ما که از پرتو مهتاب نظر می بازیم به چه…
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟ کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل…
چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو
چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو جواهر سرمه بینش شود خط غبار تو تو مشغول شکار باز و شاهینی، چه می…
چه به هر سوی چو کوران به عصا می بینی؟
چه به هر سوی چو کوران به عصا می بینی؟ چاه زیر قدم توست چو وا می بینی یک کف خاک ز تردامنیت خشک نماند…
چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد
چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد زدامنگیری او آستینها جوی خون گردد زهم پاشید دلها تا بریدی زلف مشکین را پریشان…
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟ چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دست نتوان…
چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟
چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟ پیش دجال کشم مایده عیسی را در دیاری که ز ارباب تمیزست ز کام غنچه آن به که…
چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند
چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند ز عشق حال مرا هیچ کس نمی داند ترا ز اهل وفا هیچ کس نمی داند مرا…





