غزلیات صائب تبریزی
تر دامنیم آه غم آلود ندارد
تر دامنیم آه غم آلود ندارد این چوب تر ازبی ثمری دود ندارد دل بر سر آتش زهوا وهوس ماست این مجمره جز خامی ما…
تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم
تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم خون در دل از شکست خریدار داشتم هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من کردار را…
تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد
تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد هر سر موی مرا نام خدا یاد آمد چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟ که سرابم…
تا کرد خانه از رخ او روشن آینه
تا کرد خانه از رخ او روشن آینه گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اش پوشیده است…
تا سپهر کبود سیارست
تا سپهر کبود سیارست سینه آیینه دار زنگارست گوشه امن، سینه هدف است پله عافیت سر دارست سبزه در دست و پای افتاده است خار،…
تا روشنی صدق به دل یار نگردد
تا روشنی صدق به دل یار نگردد گفتار تو آیینه کردار نگردد کوته بود از سوختگان دست تعدی پروانه به شبگرد گرفتار نگردد در ساغر…
تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید
تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید موج بیتابی الف بر سینه کوثر کشید زنگ هستی از دل ما برد ذوق نیستی عود…
تا چند کشم درد سر از رهگذر دل
تا چند کشم درد سر از رهگذر دل کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد نه پرده…
تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست
تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست از فضولی است ترا دیده بینش پر خار ورنه عالم…
تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟
تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟ من که افتادنی ام چند زجا برخیزم؟ من که تا خاستم از خاک، به خون افتادم…





