غزلیات صائب تبریزی
پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم
پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم با نقاب بی مروت کاریکرو می کنم پیش گام همت من آب باریکی است بحر کی چو…
پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ
پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ بر دل پرخون عاشق نیست کوه…
بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست
بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست دل زنده را به آب بقا احتیاج نیست از دستگیر، دست بریده است بی نیاز از سر گذشته…
بیخودی رفتن است دلها را
بیخودی رفتن است دلها را هوش واماندن است دلها را آه بی اختیار از سر درد دامن افشاندن است دلها را چشم پوشیدن از جهان…
بی یار بهار دلنشین نیست
بی یار بهار دلنشین نیست این پنبه داغ یاسمین نیست صد شکر، به دست کوته من صد بند ز چین آستین نیست در دامن برگ…
بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد
بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد چون شود بی برگ نخل اینجا به حاصل می رسد بردباری پیشه خود کن که در…
بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید
بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید آخر ز غیب روزی ما بی طلب رسید از خاکبوس دولت پابوس یافتم هر کس به هر…
بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه
بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه تا نشویی دست از جان پای در دریا منه قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن است امن…
بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او
بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او جنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او پاک می سازد ز دین و دل…
بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است
بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است بهار برگ خزان دیده ای ز باغ من است ز درد و داغ، بهاری است عشق…





