غزلیات صائب تبریزی
آتش کباب کرده یاقوت آن لب است
آتش کباب کرده یاقوت آن لب است چشم سهیل در پی آن سیب غبغب است ای خضر چند تیر به تاریکی افکنی؟ سرچشمه حیات نهان…
ای بر روی تو از آینه گل صافتر
ای بر روی تو از آینه گل صافتر فتنه روی زمین زلف تو را در زیر سر هر که از بت روی گردان شد نبیند…
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ به گنج راه نبردی درین خراب دریغ تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت نشد محیط تو صافی…
به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمد
به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمد به جوی عمر، آب رفته من باز می آمد چنان کز شیشه سربسته آید باده…
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم که خواهد خورد…
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد اگر ستاره بود آفتاب برخیزد چنین که چشم ترا خواب ناز سنگین است عجب که صبح قیامت…
به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارم
به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارم چو یوسف دیدگان ناز زلیخا برنمی دارم مرا نتوان به دام صحبت از عزلت برآوردن ز کوه…
به دام خلق مقید شدن گل هوس است
به دام خلق مقید شدن گل هوس است شکارهرزه مرس همچو موج خار و خس است ز خوان رزق، هما استخوان نمی یابد شکر وظیفه…
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا که تیر کج، گذرد راست از نشانه مرا درین ریاض من آن بلبل زمین گیرم که نیست…
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را به مژگان تر من…





