غزلیات صائب تبریزی
از زنگ کبر آینه خویش ساده کن
از زنگ کبر آینه خویش ساده کن در زیر پا نظر کن و حج پیاده کن چون مور مدتی کمر بندگی ببند دیگر ز روی…
از روی لاله گون تو در خون تپید رنگ
از روی لاله گون تو در خون تپید رنگ دیوانه وار پیرهن گل درید رنگ تا روی آتشین تو درباغ جلوه کرد از روی گل…
از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بود
از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بود از گوش نگذرد سخنی کز زبان بود بی برگی آرمیدگی دل دهد ثمر خواب بهار باغ…
از دست رفت دامن یاری که داشتم
از دست رفت دامن یاری که داشتم سیماب شد شکیب و قراری که داشتم برق فنا کجاست که از مشت خار من دامن فشان گذشت…
از خط نگشته سبز لب روح پرورش
از خط نگشته سبز لب روح پرورش ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش…
از خسیسان چاره نبود مردم بگزیده را
از خسیسان چاره نبود مردم بگزیده را می شود گاهی به برگ کاه حاجت، دیده را نیک بیش از بد حجاب راه بینایان شود زحمت…
از حریم ما سخن چین چون سخن بیرون برد؟
از حریم ما سخن چین چون سخن بیرون برد؟ باد نتوانست نکهت زین چمن بیرون برد شمع را خاکستر پروانه اینجا سرمه داد کیست راز…
از جلوه تو برگ ز پیوند بگسلد
از جلوه تو برگ ز پیوند بگسلد نشو ونما ز نخل برومند بگسلد طفل از نظاره تو ز مادر شود جدا مادر ز دیدن تو…
از تن خاکی به جد و جهد رستن مشکل است
از تن خاکی به جد و جهد رستن مشکل است رشته جان را به زور خود گسستن مشکل است رستمی باید که بیژن را برون…
از پیر گوشه گیری وسیر از جوان خوش است
از پیر گوشه گیری وسیر از جوان خوش است از تیر راستی و کجی از کمان خوش است تغییر رنگ خوش بود از روی شرمگین…





