رباعیات حافظ
چشم تو که سحر بابل است استادش
چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسونها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزهٔ در ز…
ماهم که رخش روشنی خور بگرفت
ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت دلها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
چشمت که فسون و رنگ میبازد از او
چشمت که فسون و رنگ میبازد از او افسوس که تیر جنگ میبارد از او بس زود ملول گشتی از همنفسان آه از دل تو…
لب باز مگیر یک زمان از لب جام
لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است…
چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شود
چون غنچهٔ گل قرابهپرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود
ماهی که قدش به سرو میماند راست
ماهی که قدش به سرو میماند راست آیینه به دست و روی خود میآراست دستارچهای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که توراست
چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن
چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه…
ماهی که نظیر خود ندارد به جمال
ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید مانندهٔ سنگ خاره…
ای کاش که بخت سازگاری کردی
ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانیام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی
خوبان جهان صید توان کرد به زر
خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز…





