غزلیات عطار
با لب لعلت سخن در جان رود
با لب لعلت سخن در جان رود با سر زلف تو در ایمان رود عقل چون شرح لب تو بشنود پیش لعلت از بن دندان…
ای هجر تو وصل جاودانی
ای هجر تو وصل جاودانی واندوه تو عین شادمانی در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز حیات جاودانی بی یاد حضور تو زمانی کفر…
ای غنچه غلام خندهٔ تو
ای غنچه غلام خندهٔ تو سرو آزاد بندهٔ تو افتاد سر هزار سرکش از طرهٔ سر فکندهٔ تو گلهای بهار نیم مرده از نرگس نیم…
ای سیه گر سپید کاری تو
ای سیه گر سپید کاری تو سرخ رویی و سبز داری تو من به جان سوختم بگو آخر با شب و روز در چه کاری…
ای روی تو زهر سو رویی دگر نموده
ای روی تو زهر سو رویی دگر نموده لطف تو از کفی گل گنجی گهر نموده دریای در عشقت در اصل لطف پاک است اما…
ای دل اندر عشق، دل در یار ده
ای دل اندر عشق، دل در یار ده کار او کن جان و دل در کار ده چند باشی در حجاب خود نهان دلبرت صد…
ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم
ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم تا جان و جهانی را شیدا نکنی دانم پشت من یکتا دل از زلف دوتا کردی و…
ای به روی تو عالمی نگران
ای به روی تو عالمی نگران نیست عشق تو کار بیخبران بی نظیری چو عقل و بی همتا ناگزیری چو جان و ناگذران گوهری را…
آنکه سر دارد کلاهت نرسدش
آنکه سر دارد کلاهت نرسدش وانکه پر آب است جاهت نرسدش هر که پست بارگاه فقر نیست در بلندی دستگاهت نرسدش هر که در خود…
اگر ز زلف توام حلقهای به گوش رسد
اگر ز زلف توام حلقهای به گوش رسد ز حلق من به سپهر نهم خروش رسد ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهم اگر…





