غزلیات عطار
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی حلقه در گوش مه گردون کشی گر ببینی روی خود در خط شده سرکشی و هر زمان افزون کشی…
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر چون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر آن در که به روی همه باز…
چارهٔ کار من آن زمان که توانی
چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد میستان که…
جان به لب آوردم ای جان درنگر
جان به لب آوردم ای جان درنگر میشوم با خاک یکسان درنگر چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر…
ترسا بچهای به دلستانی
ترسا بچهای به دلستانی در دست شراب ارغوانی دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی دانی که خوشی او چه…
تا عشق تو در میان جان دارم
تا عشق تو در میان جان دارم جان پیش در تو بر میان دارم اشکم چو به صد زبان سخن گوید راز دل خویش چون…
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است در عشق درد خود را هرگز کران نبینی…
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز عقل اندر…
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم هرچه تو نهای جانا من ز جمله بیزارم همچو شمع میسوزم همچو ابر میگریم همچو بحر…
بس که جان در خاک این در سوختیم
بس که جان در خاک این در سوختیم دل چو خون کردیم و در بر سوختیم در رهش با نیک و بد در ساختیم در…





