غزلیات عطار
ذرهای دوستی آن دمساز
ذرهای دوستی آن دمساز بهتر از صد هزار ساله نماز ذرهای دوستی بتافت از غیب آسمان را فکند در تک و تاز باز خورشید را…
دوش درآمد ز درم صبحگاه
دوش درآمد ز درم صبحگاه حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه زلف پریشانش شکن کرده باز کرده پریشان شکنش صد سپاه از سر زلفش به…
دلم قوت کار میبرنتابد
دلم قوت کار میبرنتابد تنم این همه بار میبرنتابد دل من ز انبارها غم چنان شد که این بار آن بار میبرنتابد چگونه کشد نفس…
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم عشق تو در پرده میکردم نهان چون سرشکم…
دست می ندهد که بی تو دم زنم
دست می ندهد که بی تو دم زنم بی تو دستی شاد چون برهم زنم کو مرا در درد عشقش همدمی تا دم درد تو…
درد دل را دوا نمیدانم
درد دل را دوا نمیدانم گم شدم سر ز پا نمیدانم از می نیستی چنان مستم که صواب از خطا نمیدانم چند از من کنی…
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمیرسد آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست…
در دل دارم جهانی بیتو من
در دل دارم جهانی بیتو من زانکه نشکیبم زمانی بیتو من عالمی جان آب شد در درد تو چون کنم با نیم جانی بیتو من…
خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن شیوهای دیگرم بر آب مزن گر به آتش نمیزنی آبی آتشم در دل خراب مزن صد گره هست از تو…
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه پیوسته میان…





