غزلیات عطار
هر که عزم عشق رویش میکند
هر که عزم عشق رویش میکند عشق رویش همچو مویش میکند هر که ندهد این جهان را سه طلاق همچو دزد چار سویش میکند او…
هر که درین دایره دوران کند
هر که درین دایره دوران کند نقطهٔ دل آینهٔ جان کند چون رخ جان ز آینه دل بدید جان خود آئینهٔ جانان کند گر کند…
هر روز که جلوه میکند رویش
هر روز که جلوه میکند رویش بر میخیزد قیامت ز کویش مینتوان دید روی او لیکن میبتوان دید روی در رویش مینتوان یافت سوی او…
نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن
نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن خرقهٔ پیروز را دام ریا ساختن دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبی است از…
نام وصلش به زبان نتوان برد
نام وصلش به زبان نتوان برد ور کسی برد ندانم جان برد وصل او گوهر بحری است شگرف ره بدو مینتوان آسان برد دوش سرمست…
مفشان سر زلف خویش سرمست
مفشان سر زلف خویش سرمست دستی بر نه که رفتم از دست دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که جای آن هست تا نرگس…
ما ننگ وجود روزگاریم
ما ننگ وجود روزگاریم عمری به نفاق میگذاریم محنتزدگان پر غروریم شوریدهدلان بیقراریم در مصطبه عور پاکبازیم در میکده رند درد خواریم جان باختگان راه…
لعل گلرنگت شکربار آمدست
لعل گلرنگت شکربار آمدست قسم من زان گل همه خار آمدست گو لبت بر من جهان بفروش ازانک صد جهان جانش خریدار آمدست پاره دل…
گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی
گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی صد کافر منکر را دیندار کنی حالی ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه تسبیح همه…
گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند
گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم بو…





