غزلیات عطار
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری…
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی من بر کنار رفتم تو در میان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان چون تو…
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد ترسا…
تا که گشت این خیالخانه پدید
تا که گشت این خیالخانه پدید هر زمان گشت صد بهانه پدید ناپدید است عیسی مریم قصهٔ سوزن است و شانه پدید صد جهان ناپدید…
تا دل ز دست بیفتاد از تو
تا دل ز دست بیفتاد از تو تن به اندوه فرو داد از تو دل من گشت چو دریایی خون چشم من چشمهٔ خون زاد…
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر…
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است بیار باده که عاشق نه مرد طامات است پیالهایدو به من ده که صبح پرده درید پیادهایدو فرو…
بندگی چیست به فرمان رفتن
بندگی چیست به فرمان رفتن پیش امر از بن دندان رفتن همه دشواری تو از طمع است ترک خود گفتن و آسان رفتن سر فدا…
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو…
این گره کز تو بر دل افتادست
این گره کز تو بر دل افتادست کی گشاید که مشکل افتادست ناگشاده هنوز یک گرهم صد گره نیز حاصل افتادست چون نهد گام آنکه…





