غزلیات عطار
هر مرد که نیست امتحانش
هر مرد که نیست امتحانش خوابی و خوری است در جهانش میخفتد و میخورد شب و روز تا مغز بود در استخوانش فربه کند از…
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است تا به دم صور مست درد مغانه است ور به دم صور باهش آید ازین می نیست مبارز…
هر زمان عشق تو در کارم کشد
هر زمان عشق تو در کارم کشد وز در مسجد به خمارم کشد چون مرا در بند بیند از خودی در میان بند زنارم کشد…
نیست آسان عشق جانان باختن
نیست آسان عشق جانان باختن دل فشاندن بعد از آن جان باختن عشق را جان دگر باید از آنک با چنین جان عشق نتوان باختن…
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست هزار بادیه در پیش بیش داری تو تو…
من پای همی ز سر نمیدانم
من پای همی ز سر نمیدانم او را دانم دگر نمیدانم چندان می عشق یار نوشیدم کز میکده ره بدر نمیدانم جایی که من اوفتادهام…
ماه را در مشک پنهان کردهای
ماه را در مشک پنهان کردهای مشک را بر مه پریشان کردهای چشم عقل دوربین را روز و شب بر جمال خویش حیران کردهای از…
لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد
لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد تا دلم از خط تو نفیر بر آورد لعل تو میخورد خون سوختهٔ من تا خطت آن…
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد در عشق تو هر ساعت دل شیفتهتر خیزد لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من…
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو گر…





