غزلیات عطار
هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد
هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد صد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد عشقت که ازو دل را پر خون جگر دیدم اندوه…
نور ایمان از بیاض روی اوست
نور ایمان از بیاض روی اوست ظلمت کفر از سر یک موی اوست ذره ذره در دو عالم هر چه هست پردهای در آفتاب روی…
میل درکش روی آن دلبر ببین
میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او…
مرکب لنگ است و راه دور است
مرکب لنگ است و راه دور است دل را چکنم که ناصبور است این راه پریدنم خیال است وین شیوه گرفتنم غرور است صد قرن…
ما گبر قدیم نامسلمانیم
ما گبر قدیم نامسلمانیم نامآور کفر و ننگ ایمانیم گه محرم کم زن خراباتیم گه همدم جاثلیق رهبانیم شیطان چو به ما رسد کله بنهد…
لعل تو به جان فزایی آمد
لعل تو به جان فزایی آمد چشم تو به دلربایی آمد چون صد گرهم فتاد در کار زلفت به گرهگشایی آمد با زنگی خال تو…
گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد
گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم دیوانگی آورد و…
گر سر این کار داری کار کن
گر سر این کار داری کار کن ور نهای این کار را انکار کن خلق عالم جمله مست غفلتند مست منگر خویش را هشیار کن…
گر از گره زلفت جانم کمری سازد
گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کلهداران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از…
کار چو از دست من برفت چه سازم
کار چو از دست من برفت چه سازم مات شدم نیز خانه نیست چه بازم در بن این خاکدان عالم غدار اشک فشان همچو شمع…





