غزلیات عطار
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی دل این سوخته را کار به جان آوردی نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود رفتی از غالیه…
چون نیست کسی مرا به جای تو
چون نیست کسی مرا به جای تو ترک همه گفتم از برای تو نور دل من ز عکس روی توست تاج سر من ز خاک…
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم هندوی خویش کند هر دم به دلبریم چون زلف کافر او آهنگ دین کندم در حال بند کند…
چو دریا شور در جانم میفکن
چو دریا شور در جانم میفکن ز سودا در بیابانم میفکن چو پر پشهٔ وصلت ندیدم به پای پیل هجرانم میفکن به دست خویش در…
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری…
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی من بر کنار رفتم تو در میان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان چون تو…
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد ترسا…
تا که گشت این خیالخانه پدید
تا که گشت این خیالخانه پدید هر زمان گشت صد بهانه پدید ناپدید است عیسی مریم قصهٔ سوزن است و شانه پدید صد جهان ناپدید…
تا دل ز دست بیفتاد از تو
تا دل ز دست بیفتاد از تو تن به اندوه فرو داد از تو دل من گشت چو دریایی خون چشم من چشمهٔ خون زاد…
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر…





