غزلیات عطار
از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم گویم نچنانم که دگربار بسوزم بیم است که از آه دل سوخته هر شب نه…
هزاران جان سزد در هر زمانی
هزاران جان سزد در هر زمانی نثار روی چون تو دلستانی توان کردن هزاران جان به یک دم فدای روی تو چه جای جانی نثار…
هر که را عشق تو سرگردان کرد
هر که را عشق تو سرگردان کرد هرگزش چارهٔ آن نتوان کرد چارهٔ عشق تو بیچارگی است هر که بیچاره نشد تاوان کرد سر به…
هر شور وشری که در جهان است
هر شور وشری که در جهان است زان غمزهٔ مست دلستان است گفتم لب اوست جان، خرد گفت جان چیست مگو چه جای جان است…
هر دمم در امتحان چندی کشی
هر دمم در امتحان چندی کشی دامنم در خون جان چندی کشی مهربان خویشتن گفتم تو را کینهٔ آن هر زمان چندی کشی همچو خاکم…
نه ز وصل تو نشان مییابم
نه ز وصل تو نشان مییابم نه ز هجر تو امان مییابم دشنهٔ هجر توام کشت از آنک تشنهٔ وصل تو جان مییابم از میان…
منم و گوشهای و سودایی
منم و گوشهای و سودایی تن من جایی و دلم جایی هر زمانم به عالمی میلی هر دمم سوی شیوهای رایی مانده در انقلاب چون…
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد گر با تو دوصد دریا آتش بودم در…
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم پیش ز ما جان ما خورد شراب الست ما همه…
گنج دزدیده ز جایی پی برم
گنج دزدیده ز جایی پی برم گر به کوی دلربایی پی برم جان برافشانم چو پروانه ز شوق گر به قرب جانفزایی پی برم عشق…





