غزلیات عطار
درد دل من از حد و اندازه درگذشت
درد دل من از حد و اندازه درگذشت از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفت…
در عشق تو گم شدم به یکبار
در عشق تو گم شدم به یکبار سرگشته همی دوم فلکوار گر نقطهٔ دل به جای بودی سرگشته نبودمی چو پرگار دل رفت ز دست…
در دلم بنشستهای بیرون میا
در دلم بنشستهای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمیآیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا…
خراباتی است پر رندان سرمست
خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست…
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم نا پدیدار شود در بر من هر دو…
چون ز مرغ سحر فغان برخاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست صبح چون دردمید از پس کوه آتشی از همه جهان برخاست عنبر شب چو…
چو خورشید جمالت جلوهگر شد
چو خورشید جمالت جلوهگر شد چو ذره هر دو عالم مختصر شد ز هر ذره چو صد خورشید میتافت همه عالم به زیر سایه در…
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم دل را همه میل جان با سوی تو میبینم تا جان بودم در تن رو از…
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز با من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز هر روز تا به شب چو ز عشق تو…
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی دیدم به در دیری چون بت که بیارایی زنار کمر کرده وز دیر برون جسته طرف کله اشکسته از…





