غزلیات عطار
منم اندر قلندری شده فاش
منم اندر قلندری شده فاش در میان جماعتی اوباش همه افسوس خواره و همه رند همه دردی کش و همه قلاش ترک نیک و بد…
مرا در عشق او کاری فتادست
مرا در عشق او کاری فتادست که هر مویی به تیماری فتادست اگر گویم که میداند که در عشق چگونه مشکلم کاری فتادست مرا گوید…
ما رند و مقامر و مباحیایم
ما رند و مقامر و مباحیایم انگشت نمای هر نواحیایم خون خواره چو خاک جرعه از جامیم خون ریز ز دیده چون صراحیایم هر چند…
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست…
گر نبودی در جهان امکان گفت
گر نبودی در جهان امکان گفت کی توانستی گل معنی شکفت جان ما را تا به حق شد چشم باز بس که گفت و بس…
گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد
گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد از بهر چه با رندان در کار نخواهم شد شد عمر و نمیبینم از دین اثری…
کم شدن در کم شدن دین من است
کم شدن در کم شدن دین من است نیستی در هستی آیین من است حال من خود در نمیآید به نطق شرح حالم اشک خونین…
قطره گم گردان چو دریا شد پدید
قطره گم گردان چو دریا شد پدید خانه ویران کن چو صحرا شد پدید گم نیارد گشت در دریا دمی هر که در قطره هویدا…
عقل در عشق تو سرگردان بماند
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند ذرهای سرگشتگی عشق تو روز و شب در چرخ سرگردان بماند چون…
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد فریاد ز کفار به یک بار برآمد در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفت وز لات و…





