غزلیات عطار
دل ز میان جان و دل قصد هوات میکند
دل ز میان جان و دل قصد هوات میکند جان به امید وصل تو عزم وفات میکند گرچه ندید جان و دل از تو وفا…
دست در عشقت ز جان افشاندهایم
دست در عشقت ز جان افشاندهایم و آستینی بر جهان افشاندهایم ای بسا خونا که در سودای تو از دو چشم خونفشان افشاندهایم وی بسا…
درج لعلت دلگشای مردم است
درج لعلت دلگشای مردم است عکس ماهت رهنمای انجم است مردم چشم تو با من کژ چو باخت راستی نه مردمی نه مردم است روی…
در سفر عشق چنان گم شدم
در سفر عشق چنان گم شدم کز نظر هر دو جهان گم شدم نام و نشانم ز دو عالم مجوی کز ورق نام و نشان…
در چه طلسم است که ما ماندهایم
در چه طلسم است که ما ماندهایم با تو به هم وز تو جدا ماندهایم نی که تویی جمله و ما هیچ نه مانده تویی…
خبرت هست که خون شد جگرم
خبرت هست که خون شد جگرم وز می عشق تو چون بی خبرم زآرزوی سر زلف تو مدام چون سر زلف تو زیر و زبرم…
چون لعل توام هزار جان داد
چون لعل توام هزار جان داد بر لعل تو نیم جان توان داد جان در غم عشق تو میان بست دل در غمت از میان…
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی حلقه در گوش مه گردون کشی گر ببینی روی خود در خط شده سرکشی و هر زمان افزون کشی…
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر چون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر آن در که به روی همه باز…
چارهٔ کار من آن زمان که توانی
چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد میستان که…





