آفتاب رخ تو پنهان نیست

آفتاب رخ تو پنهان نیست لیک هر دیده محرم آن نیست هر که در عشق ذره ذره نشد پیش خورشید پای‌کوبان نیست ذره می‌شو هوای…

Continue Reading...

از در جان درآی تا جانم

از در جان درآی تا جانم همچو پروانه بر تو افشانم چون نماند از وجود من اثری پس از آن حال خود نمی‌دانم در حضور…

Continue Reading...

هرگاه که مست آن لقا باشم

هرگاه که مست آن لقا باشم هشیار جهان کبریا باشم مستغرق خویش کن مرا دایم کافسوس بود که من مرا باشم کان دم که صواب…

Continue Reading...

هر که سرگردان این سودا بود

هر که سرگردان این سودا بود از دو عالم تا ابد یکتا بود هر که نادیده در اینجا دم زند چو حدیث مرد نابینا بود…

Continue Reading...

هر که دایم نیست ناپروای عشق

هر که دایم نیست ناپروای عشق او چه داند قیمت سودای عشق عشق را جانی بباید بیقرار در میان فتنه سر غوغای عشق جمله چون…

Continue Reading...

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی هر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم…

Continue Reading...

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید نه هر حقیر دل را دیدار می‌نماید در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور کان ماه‌روی رخ…

Continue Reading...

می‌شد سر زلف در زمین کش

می‌شد سر زلف در زمین کش چون شرح دهم تو را که آن خوش از تیزی و تازگی که او بود گویی همه آب بود…

Continue Reading...

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد گفتم که روی او را روزی سپند سوزم…

Continue Reading...

ما می از کاس سعادت خورده‌ایم

ما می از کاس سعادت خورده‌ایم در ازل چندین صبوحی کرده‌ایم با غذای خاک نتوانیم زیست ما که شرب روح قدسی خورده‌ایم عار از آن…

Continue Reading...