غزلیات عطار
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح خفتگان را در قدح کن قوت روح در قدح ریز آب خضر از جام جم باز نتوان گشت ازین…
سوختی جانم چه میسازی مرا
سوختی جانم چه میسازی مرا بر سر افتادم چه میتازی مرا در رهت افتادهام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا لیک میترسم…
ساقیا گر پختهای می خام ده
ساقیا گر پختهای می خام ده جان بی آرام را آرام ده خیزو بزمی در صبوحی راست کن یک صراحی باده ما را وام ده…
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد گویی که بلا با سر زلف تو…
رهی کان ره نهان اندر نهان است
رهی کان ره نهان اندر نهان است چو پیدا شد عیان اندر عیان است چه میگویم چه پیدا و چه پنهان که این بالای پیدا…
دی پیر من از کوی خرابات برآمد
دی پیر من از کوی خرابات برآمد وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد شوریده به محراب فنا سر به برافکند سرمست به معراج مناجات برآمد چون…
دوش آمد زلف تاب داده
دوش آمد زلف تاب داده جان را ز دو لب شراب داده صد تشنهٔ آتشین جگر را از چشمهٔ خضر آب داده زان روی که…
دلا در سر عشق از سر میندیش
دلا در سر عشق از سر میندیش بده جان و ز جان دیگر میندیش چو سر در کار و جان در یار بازی خوشی خویش…
دل دست به کافری بر آورد
دل دست به کافری بر آورد وآیین قلندری بر آورد قرائی و تایبی نمیخواست رندی و مقامری بر آورد دین و ره ایزدی رها کرد…
درکش سر زلف دلستانش
درکش سر زلف دلستانش بشکن در درج درفشانش جان را به لب آر و بوسهای خواه تا جانت فرو شود به جانش جانت چو به…





