غزلیات عطار
جان به لب آوردم ای جان درنگر
جان به لب آوردم ای جان درنگر میشوم با خاک یکسان درنگر چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر…
ترسا بچهای به دلستانی
ترسا بچهای به دلستانی در دست شراب ارغوانی دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی دانی که خوشی او چه…
تا عشق تو در میان جان دارم
تا عشق تو در میان جان دارم جان پیش در تو بر میان دارم اشکم چو به صد زبان سخن گوید راز دل خویش چون…
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است در عشق درد خود را هرگز کران نبینی…
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز عقل اندر…
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم هرچه تو نهای جانا من ز جمله بیزارم همچو شمع میسوزم همچو ابر میگریم همچو بحر…
بس که جان در خاک این در سوختیم
بس که جان در خاک این در سوختیم دل چو خون کردیم و در بر سوختیم در رهش با نیک و بد در ساختیم در…
بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد
بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد در بن دیر مغان ره زن اوباش شد میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت در ره ایمان…
ای همه راحت روان، سرو روان کیستی
ای همه راحت روان، سرو روان کیستی ملک تو شد جهان جان، جان و جهان کیستی اینت جمال دلبری مثل تو کس ندیدهام هیچ ندانم…
ای که ز سودای عشق بی سر و پا ماندهای
ای که ز سودای عشق بی سر و پا ماندهای بر سر این راه دور خفته چرا ماندهای ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست…





