غزلیات عطار
عشق جز بخشش خدایی نیست
عشق جز بخشش خدایی نیست این به سلطانی و گدایی نیست هر که او برنخیزد از سر سر عشق را با وی آشنایی نیست عشق…
عشق آمد و آتشی به دل در زد
عشق آمد و آتشی به دل در زد تا دل به گزاف لاف دلبر زد آسوده بدم نشسته در کنجی کامد غم عشق و حلقه…
طمع وصل تو مجالم نیست
طمع وصل تو مجالم نیست حصه زین قصه جز خیالم نیست در فراق تو تشنه میمیرم کز لبت قطرهای زلالم نیست تو چو شمعی و…
شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد
شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد وز میم دهان تو نشان مینتوان داد میم است دهان تو و مویی است میانت کی را خبر…
سر برهنه کردهام به سودایی
سر برهنه کردهام به سودایی برخاسته دل نه عقل و نه رایی با چشم پر آب پای در آتش بر خاک نشسته باد پیمایی چون…
زلف شبرنگش شبیخون میکند
زلف شبرنگش شبیخون میکند وز سر هر موی صد خون میکند نیست در کافرستان مویی روا آنچه او زان موی شبگون میکند زلف او کافتاده…
روی تو شمع آفتاب بس است
روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است روی چون روز…
ذوق وصلت به هیچ جان نرسد
ذوق وصلت به هیچ جان نرسد شرح رویت به هر زبان نرسد سر زلفت به دست چون آرم دست موری به آسمان نرسد با سر…
دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک گر کشتی…
دلم در عشق تو جان برنتابد
دلم در عشق تو جان برنتابد که دل جز عشق جانان برنتابد چو عشقت هست دل را جان نخواهد که یک دل بیش یک جان…





