شاه بیت های غزلیات بیدل
گوهری در قلزم اسرار میبستند نقش
گوهری در قلزم اسرار میبستند نقش نقطهای سر زد ز کلک بیدل اکنون ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
منه بر نقش پایش جبهه بیدل
منه بر نقش پایش جبهه بیدل بر این آیینه عکس سجده زنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل کجاست عبرت اگرگوشکردهای ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست
هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست بیدل این هفت فلک بیضهٔ یک فاخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست
کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست میچکد اشک و قیامت میکند شور جرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم
مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم دو دم درس هوسها گرم کردم، سرد هم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست
ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست بیدلگداست، شرمی از آن پادشه کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیام چون موج، جولان جرأت آزار کس بیدل
نیام چون موج، جولان جرأت آزار کس بیدل شکستن دارم و بر روی خود صد رنگ میتازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
وصل هم بیدل علاجتشنهٔ دیدار نیست
وصل هم بیدل علاجتشنهٔ دیدار نیست دیدهها چندانکه محو اوست دیدن آرزوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
کدورتخیز اوهامند ابنای زمان، بیدل
کدورتخیز اوهامند ابنای زمان، بیدل دم حاجت دماغ این عزیزان را صفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح





