شاه بیت های غزلیات بیدل
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس سیل چون مطلق عنان شد سیر دربا میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید
رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید غنچه واری هم در این گلشن نبستم آشیان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دوشکز جیب عدم تهمت هستیگلکرد
دوشکز جیب عدم تهمت هستیگلکرد صبح وارست نفس برمن بیدل بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دم تیغی چو اشک از خون من رنگین نمی گردد
دم تیغی چو اشک از خون من رنگین نمی گردد مبادا افتد از مستی به فکر امتحان ابرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دل داغ آشیانی در قفس پروردهام بیدل
دل داغ آشیانی در قفس پروردهام بیدل به زیر بال دارم سیر طاووس چمن پوشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دگر مژگانگشودی منکر اعمی مشو بیدل
دگر مژگانگشودی منکر اعمی مشو بیدل که معنیهاست روشن چون نقط از چشم بینورش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
درین ستمکده حیران نشستهام بیدل
درین ستمکده حیران نشستهام بیدل چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
درد انشا میکند کسب کمال عاجزان
درد انشا میکند کسب کمال عاجزان مصرع آهیست بیدل گر شود موزون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت
در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بیاعتدالی میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
در حقیقت بیدل ما صاحبگنج بقاست
در حقیقت بیدل ما صاحبگنج بقاست گر به صورت در ره فقروفنا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح





