شاه بیت های غزلیات بیدل
دید در مجلس رخش از شرم او گردید آب
دید در مجلس رخش از شرم او گردید آب خویش را چون نقش پا با خاک یکسان کرد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دم مزن بیدل اگر صاحبدلی
دم مزن بیدل اگر صاحبدلی محرم آیینه راکفر است آه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دل خستهٔ بیدل نوحهسرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا
دل خستهٔ بیدل نوحهسرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا در ساز فغان نزند چهکند سر و برگ نی که شکر نشود حضرت ابوالمعانی بیدل…
دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل
دل آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل به غیر از عکس درآیینه روشن نمیگنجد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
درین محفل مبادا از زبانگردنکشم بیدل
درین محفل مبادا از زبانگردنکشم بیدل چو شمع از فیض خاموشیگریبان ساز دامانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
درگلستانیکه بیدل نوبر تسلیمکرد
درگلستانیکه بیدل نوبر تسلیمکرد سایه هم یک پایه برتر بود ز دیوارها حضرت ابوالمعانی بیدل رح
در طلوع کمال بیدل ما
در طلوع کمال بیدل ما ماه در هالهٔ سها گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
در خاک تربتم نفسی میزند غبار
در خاک تربتم نفسی میزند غبار بیدل هنوز زندهٔ عشقم، نمردهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
در این بزم ز آثار اسرارسنجان
در این بزم ز آثار اسرارسنجان چه ماند اگر شعر بیدل نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
خوش است تازه کنی طبع دوستان بیدل
خوش است تازه کنی طبع دوستان بیدل که فطرتت به شراب رسیده میماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح





