شاه بیت های غزلیات بیدل
هزار آیینه گل کرد از گشاد چشم من بیدل
هزار آیینه گل کرد از گشاد چشم من بیدل به این صفر تحیر واحدی را بیعدد کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست
فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست هر سخن کز خامهاش میجوشد الهام است وبس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست
فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست رسیدهایم به جاییکه بیدل آنجا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عنقای جهان خودم اما چه توان کرد
عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عقده ناپیداست در تار نفس
عقده ناپیداست در تار نفس لیک بیدل روز و شب وامیکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس
عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس قطره، دریاگشت، پیغمبر نمیدانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار
عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار بیدل از درد است چشم اهل این گلزار سرخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیم
طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیم بیدل شکست دامن ما تا کمر کشید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صافطبعانند بیدل بسمل شوق بهار
صافطبعانند بیدل بسمل شوق بهار جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح





