شاه بیت های غزلیات بیدل
صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر
صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر یکقلم این خوابناکان مردهٔ افسانهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
شوق من بیدل درین کهسار پرافسرده کیست
شوق من بیدل درین کهسار پرافسرده کیست نالهای دارم که میبالد نیستانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل
شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل هزار موجکمر بسته درکمین حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
شدم خاک و همان آیینهدار وحشتم بیدل
شدم خاک و همان آیینهدار وحشتم بیدل هنوز ازگرد من طوف غزالان میتوانکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
شام غفلت گشت بیدل پردهٔ صبح شعور
شام غفلت گشت بیدل پردهٔ صبح شعور بسکه عبرت سرمهها در دیدهٔ بینا زدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش
سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
سربلند تب خورشید محبت بیدل
سربلند تب خورشید محبت بیدل زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل
سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل سر شیشههای خالی چقدر گشاده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل
سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه کرد
زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه کرد محو بود اندوه رفتن گر نمیبود آمدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح





