غزلیات بیدل
اشک یک لحظه به مژگان بار است
اشک یک لحظه به مژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است زندگی عالم آسایش نیست نفس آیینهٔ این اسرار است بسکهگرم است هوای گلشن…
ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم
ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم که آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم خرد بیهوده میسوزد دماغ فکر تعمیرم غمآباد جنونم خانه…
از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس
از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان…
از سر مستی نبود امشب خطابم با شراب
از سر مستی نبود امشب خطابم با شراب بیدماغی شیشه زد بر سنگگفتم تا شراب بزم امکان را بود غوغای مستی تا بهکی چند خواهد…
از حادث آفرینی طبع سقیم ما
از حادث آفرینی طبع سقیم ما بر سایه خورد پهلوی شخص قدیم ما آفاق را در آتش وآب جنون فکند خلد وجحیم صنعت امید وبیم…
از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان کند
از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان کند قبر است نگینی که به نام تو توان کند جزتخم ندامت چهکند خرمن ازبن دشت بیحاصل جهدیکه…
شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا
شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا چو بویگلگرفتارم به رنگ الفتی ورنه گشاد بال پرواز است…
یأسفرسای تغافل دل ناشاد مباد
یأسفرسای تغافل دل ناشاد مباد بیدلانیم فراموشی ما یاد مباد عیش ما غیرگرفتاری دل چیزی نیست یارب این صید ز دام و قفس آزاد مباد…
یاد تو آتشی است که خامش نمیشود
یاد تو آتشی است که خامش نمیشود حق نمک چو زخم فرامش نمیشود زین اختلاطها که مآلش ندامت است خوشدل همان کسی که دلش خوش…
وعده افسونان طلسم انتظارم کردهاند
وعده افسونان طلسم انتظارم کردهاند پای تا سر یک دل امیدوارم کردهاند تا نباشم بعد از این محروم طوف دامنی خاک بر جا ماندهای بودم…





