غزلیات بیدل
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست افسری نیست که با نقش قدم توأم نیست روز و شب ناموران در قفس سیم…
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس سرد و گرم دهر…
عاقبتدر حلقهٔآن زلف، دل جا میکند
عاقبتدر حلقهٔآن زلف، دل جا میکند عکس در آیینه راه شوخیی وامیکند غمزهٔ وحشی مزاجت در دل مجروح من زخم ناخن را خیال موج دریا…
طبع خاموشان به نور شرم روشن میشود
طبع خاموشان به نور شرم روشن میشود درچراغ حسن گوهر آب روغن میشود پای آزادان به زنجیر علایق بند نیست نام را قش نگینها چین…
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند که هر طرف چو تیمم وضوی ساختهاند درین بساط بجز رنگ رفته چیزی نیست کسی چسان برد آن بازییی که…
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم یوسف ما میرسد آینه سامان کنیم حاصل باغ مراد حوصله خواه وفاست آنچه نگنجد به جیب تحفهٔ دامان کنیم…
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما سرکوب بال وپر شد بیدست پایی ما درکارگاه امکان بیشبهه نیست فطرت تمثال میفروشد آیینهزایی ما زان پنجهٔ…
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلند جلوِهٔ بالابلندان خاکساران…
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن به هر چه مینگرم ناله کرده است وطن به کلبهای که من از درد هجر مینالم به قدر…
شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را
شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را بهپشت خمکشی تاکی چوگردون بار امکان را رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل گه از…





