همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم

همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم ناامیدیهای مطلب پر نزاکت نشئه بود از شکست آبرو…

Continue Reading...

هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست

هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست باید همه را زین دونفس دل به هوا بست درگلشن ما مغتنم شوق هوایی‌ست ای غنچه در…

Continue Reading...

هرکه انجام غرور من و ما می‌بیند

هرکه انجام غرور من و ما می‌بیند بر فلک نیز همان در ته پا می‌بیند شش‌جهت آینهٔ عرض صواب است اما چشمت از کور دلی…

Continue Reading...

هرچه از مدت هست و بود است

هرچه از مدت هست و بود است دیرها پیش خرام زود است نفیت اثبات حقیقت دارد خاک گشتن همه جا موجود است اگر از بندگی…

Continue Reading...

هر کجا شمع تماشای تو روشن می‌شود

هر کجا شمع تماشای تو روشن می‌شود از زمین تا آسمان آیینه خرمن می‌شود ما ضعیفان لغزشی داریم اگررفتار نیست سایه را از پا فتادن…

Continue Reading...

نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم

نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم صاحب خفتان شرمم عیب‌پوشی چلقدم منفعل نشو و نمای سر به جیبم داده‌اند رستن مو می‌کشد…

Continue Reading...

نی قابل سودم نه سزاوار زیانم

نی قابل سودم نه سزاوار زیانم چون صبح غباری به هوا چیده دکانم عمری‌ست چو گردون به‌ کمند خم تسلیم زه در بن گوش که…

Continue Reading...

نه مفصل نه مجملی دارد

نه مفصل نه مجملی دارد ما و من حرف مهملی دارد اوج اقبال نه فلک دیدیم سیر یک پشت پا تلی دارد زبر چرخ از…

Continue Reading...

نه جام باده‌ شناسم نه کاسهٔ طنبور

نه جام باده‌ شناسم نه کاسهٔ طنبور جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر ندانم آنهمه‌ کوشش برای چیست‌که چرخ ز انجم آبله‌دار است…

Continue Reading...

نمی‌دانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم

نمی‌دانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم که از تنگی گریبان خیالش می درد رنگم مگربر هم توانم زد صف جمعیت رنگی به رنگ شمع یکسر…

Continue Reading...