غزلیات بیدل
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد عمرها شد آمد و رفت نفس جان میکند…
صفای آب به یاد غبار راه کسی است
صفای آب به یاد غبار راه کسی است حباب دیدهٔ قربانی نگاه کسی است کنون سفیدی چشم گهر یقینم شد کز انتظارکف بحر دستگاه کسی…
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق بحر هم…
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود تا دو عالم چمناندود تجلی نشود همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت تا به طبع آتش و آب تو…
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است کوس اربابکرم فریاد سایل بوده است چشم غفلتپیشه را افسردگی امروزنیست مشت خاک ما به هرجا بود…
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم درد سر ما و من سخت مکرر شدهست حرف فراموشیی…
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم به چشم بسته شمع انتظار خویش میسوزم نمیخواهم نفس ساز دل بیمدعا باشد هوا تا صافتر گردد…
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم با تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمیرسم خجلت هستیام چو صبح در عدم آب میکند…
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من بیخودی را رونق بزم حضورم کردهاند رنگهای رفته میبندد…
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم به غارت رفتهام تا ازکفم رفتهستگیرایی…





